تحلیل روانشناختی شخصیت های نمایشنامه ی

« من از میان شعله ها برخاسته ام ، فریاد ققنوس »

اثر تنسی ویلیام- بخش دوم

 

دکتر بهنام اوحدی

 

 

حسادت در شخصیت خودشیفته ، ویژگی ای بنیادین ، ژرف و ماندگار است. حسادت لارنس هویداست : « تو سرشار از قدرت زندگی هستی ... چرا خداوند این موهبت را به تو این قدر زیاد داد و به من این قدر کم ؟ » و در جایی دیگر می افزاید : « ( تو و آن گربه ) هر دو خیلی چاق ، خیلی وحشی و به طرز وحشتناکی سالم و گرسنه هستید. »

راهبردهای سازگارانه ی خودشیفتگی بیمارگونه – اختلال یا ویژگی پر رنگ و آزار رسان شخصیت خودشیفته – در این چهارچوب ها و اندازه های خودشکوفا و خوددار باقی نمی ماند. بیمار دچار خودشیفتگی بیمارگونه ، از راهبردهای سازگارانه ی گوناگونی سود می جوید تا به گمان ها و رویاهای بلند پروازانه و ابرتوان خود پرده ای از واقعیت ببخشد. از جمله ی این راهبردهای سازگارانه ، « تقویت و نیرومند سازی خویشتن ( Self Reinforcement ) » ، « پاسداری از خویشتن ( Self Protecting ) » ، و « گسترانیدن خویشتن ( Self Expanding ) » است.با سود جستن از راهبرد « تقویت و نیرومند سازی خویشتن » فرد کوشش می کند تا به جایگاه ویژه و یگانه ای دست یابد تا « آدم خاص و بی همتایی » شود تا مورد ستایش و بزرگداشت دیگران قرار گیرد.  با به کار بستن راهبرد « پاسداری از خویشتن » فرد می کوشد تا خودش را در جایگاهی قرار دهد که هیچ پسخوراند منفی و ناخوشایندی دریافت نکند. و با یاری گرفتن از راهبرد « گسترانیدن خویشتن » نیز بر آن است که خویشتن نه چندان بزرگ خود را گسترانیده ، سترگی بخشد. در حالی که خودشیفته ای که بیشتر از « تقویت و نیرومند سازی خویشتن » سود می جوید ، خود را با ایستار ( موقعیت ) کنونی خودش سازگار و هماهنگ می بیند و همان را پذیرفته و به دیگران می شناساند.  راهبردهای رفتاری فرد دچار اختلال و یا ویژگی های پر رنگ خودشیفته ( نارسی سیستیک ) با دیگران به دو گونه است: انتقاد و تحقیر و بی ارزش نمودن ؛ و یا چاپلوسی ، تملق و لاس زدن. یعنی یا برای ایمن ماندن از ارزیابی و قضاوت دیگران ، به آن ها یورش برده و بی ارزش می کند تا نقد آن ها درباره ی او پذیرفته نشود ، و یا این که از آغاز دیگران را مقهور و مفتون چاپلوسی و زبان بازی خود نماید. در واقع همه ی احساسات ، اندیشه ها و کردارهای یک بیمار دچار اختلال و یا ویژگی های پر رنگ و آزار رسان شخصیت خودشیفته بر این بنیان و طرح واره ی شناختی است که او آدم بی همتا و یگانه ای ست. او در همان حال که به شدت به کامیابی های دیگران حسادت فراوان می نماید ، خواستار مورد ستایش و چه بسا پرستش قرار گرفتن از سوی دیگران است.

طرح واره ی شناختی دیگر این گونه بیماران خودشیفته ، این اندیشه ی بنیادین و چیره است که دیگران اصولا آدم های ارزشمند و قابل تاملی نیستند. اما فرد دچار  اختلال و یا ویژگی های پر رنگ و آزار رسان شخصیت خودشیفته بدین اصل برهم کنش اجتماعی آگاه نیست که آن گاه که آدم ها از سوی خودشیفته ها درک نشوند ، از یک جا دیگر نمی توانند همراه با آن ها به پیش روند و آهسته آهسته خودشان را کنار می کشند. 

فرد دچار خودشیفتگی بیمارگونه آن هنگام ممکن است کسی را درک کند که تنها پای سود و منفعتی برای خودش در میان باشد ، و نه این که برای آن همدلی داشته باشد تا احساس دیگران بهتر شده ، تنش و نا آسودگی شان کاهش یابد.

 اختلال شخصیت خودشیفته ، بیماری کهن خودکامه گان و مستبدان تاریخ است. در هنگامه ی پیروزی و چیرگی ، خود را برتر و بالاتر از همه چیز و همه کس می دانند و دیگران را به حساب نمی آورند. کافی ست کسی به خود جرات کمترین انتقاد بدهد و یا جسارت خودداری از ستایش و پرستش داشته باشد ، همان خطا برای دستگیری و مجازات او ، تا اندازه ی خرد شدن روانی ، و حتا حذف و نابودی فیزیکی اش کافی ست. اما آن گاه که زمانه ی حکمرانی اینان ، بر پایه ی قانون و روال همیشگی تاریخ ، رو به افول و زوال می گذارد ، دچار « کابوس نیستی و هراس از مرگ » تا اندازه ی روان پریشی ( سایکوز ) می شوند. در طول تاریخ ، بارها و بارها ، خودکامه گان با احساسات و اندیشه های سرشار از خودبزرگ بینی ( Grandiosity ) ، ابرتوانایی  ( Omnipotence ) ، و اعتماد به نفس بالا و بیش از اندازه شان بارها از مرز نوروز – سایکوز فراتر رفته و پا به دنیای روان پریشی ( سایکوز ) گذاشته و پیامدهای دشوار و فرجام ناگوار برای ملت خویش به ارمغان آورده اند که جز خرد و خوار و فرو داشته ( تحقیر )  شدن به زیر گام های لشکر و سپاه بیگانه و فقر و فساد و فحشا نبوده است. لارنس نیز گرفتار و دربند خطای شناختی جاه طلبانه و بلندپروازانه ی « همه یا هیچ » است : « یک مرد باید گدایی کند. باید آن چه را که می خواهد به دست آورد ، آن را از چنگال دشمن بیرون بکشد و اگر نتوانست این کار را بکند ، اگر نتوانست آن را به چنگ آورد ، آن وقت باید تسلیم شود و بگذارد همه چیز از دستش برود و به هیچ راضی شود. »

بسیاری از روانپزشکان ، اختلالات و ویژگی های پر رنگ شخصیتی کلاستر B  - شامل خودشیفته ( نارسی سیستیک ) ، نمایشگر ( هیستریونیک ) ، مرزی – آشوب ناک ( بوردرلاین ) و جامعه ستیز ( آنتی سوشیال ) - را جزو « پیوستار خلقی دو قطبی ( مانیک – دپرسیو ) » و « اختلالات خلقی دو قطبی نرم (  ( Soft Bipolar mood disorder» بر می شمارند. این گونه است که اعتماد به نفس ، خودشیفتگی ، خود بزرگ بینی ، و گمان های ابر توانانه ی خودکامه گان خودشیفته از مرز نوسانات معمول و نرمال پا به دنیای ماوراء  شیدا گونه و سوپرمن مدارانه می گذارد. دنیایی که خلق بالا و انرژی سرشار حالات شیدایی در آن ، اندیشه در ذهن و سخن بر زبان می آورد و مردمان و بلکه جهانی را به کام آتش و دود و خون و نیستی و نابودی فرو می برد. این خودکامه گان به ظاهر ابرتوان همانند همه ی شخصیت های پر رنگ و مختل خودشیفته ، گریزی همیشگی و البته نافرجام از مرگ دارند. اینان آن هنگام که خود را در برابر مرگ و نابودی درمانده در می یابند ، از آن باک ندارند که مردمان به زنجیر کشیده ی زیر دست شان را همراه و هم سرنوشت گذر تلخ و دردناک خویش نمایند. دیگی که برای آنان نجوشد ، زهرآب در آن بجوشد !

این گونه است که آن هنگام که کلمات را برای بیان زندگی ناکافی می داند و نیاز به داشتن رنگ را احساس می کند - با آن که حتا نمی تواند یک خط راست بکشد - رو به نقاشی می آورد تا با کشیدن خطوط کج ، آن چه نوشته بوده را با قلم مو ، با قدرت و بدون ذره ای شرم ، به تصویر کشد و باگ برآورد که : « زندگی شبیه این است ! جالب ، تاریک ، عظیم »

اینان دوست ندارند که دیگران شاهد لحظه های شکست شان باشند ، و کدامین شکست ، عاجزانه و منکوب کننده تر از مرگ ؟!؟ پس لارنس مرگی ویژه و یگانه برای خود می پسندد : « می خواهم مثل یک حیوان پیر ، تنها بمیرم. مرگ را با قدرت و وضوح می خواهم ، نه با هیچ چیز دیگر.... هنوز ذره ای از مردی در وجودم باقی مانده که می خواهم با آن به ملاقات مرگ بروم.... می خواهم این کار را به تنهایی انجام دهم. کنار سنگ و آب ، زیر نور خورشید ... نور ستارگان . نه دستی ، نه لبی ، نه زنی ! هیچ چیز مگر طبیعت بی رحم... » اما همین لارنس به ظاهر نیرومند و استوار ، در واپسین هنگامه ها دوباره با آوایی ناتوان و ضعیف – انگار از فاصله ای دور می آید – فریدا را به خود می خواند تا شاید فریدا همچون دیگر زن ها بهای قبولی زندگی را بپردازد و بازوانش را مثل یک میله ، پشت دری که مرگ می خواهد از آن جا وارد شود ، بگذارد. شاید با انگشتانش قدرت ستیز با مرگ و پس راندنش را به لارنس بازگرداند ، همان گونه که مادر زندگی را برای نوزاد ، از تاریکی زهدان به روشنایی جهان به ارمغان می آورد.

در خودشیفتگی ژرف و گران بار ممکن است فرد هرگز شخصی را شایسته ی همسری و پیمان زناشویی بستن با خود نداند و فقط در هنگامه ی تنهایی پیری و بیماری و گاه حتا درست در پیشگاه مرگ تن به ازدواج با دیگری دهد. دستیابی ها و کامیابی های  حرفه ای ، آکادمیک ، اجتماعی و فرهنگی چنین خودشیفته هایی این پندار و کردار شبه روان پریشانه را پشتیبانی می نماید. احتمال فراوانی وجود دارد که شخصیت های خودشیفته ، بازمانده های تعارضات حل ناشده ی دوره ی آلتی ( فالیک ) – از جمله اضطراب اختگی ( Castration anxiety  ) مردان و رشک آلت ( Penis envy ) زنان - را با نکوهش و فروداشت جنس دگرسو ( مقابل )  بیش تر بنمایانند. ، پندارها ، کردارها و گفتارهای مردسالارانه ی لارنس آشکارا پیش چشم و ذهن می نشیند : « زن ها درک مستقیمی از مرگ دارند. حتا قبل از آن که شروع شود ، آن را بو می کشند. به نظر من در حقیقت ، این زنان هستند که به مرگ اجازه ی ورود می دهند. با او نجوا می کنند و راه را نشانش می دهند و کلید خانه را از زیر پیش بندهاشای شان برایش می لغزانند... » او حتا ابایی از آن ندارد که زنان را خونخوار بیان کند و نامنصفانه به فریدا – تیمار دار مهربان و ستاینده اش - بگوید که: « این قدر به من دست نزن ! انگشتانت باعث می شوند که من بیشتر احساس ضعف کنم. قدرت را از بدنم بیرون می کشند.... می خواهم قولی به من بدهی. اگر باید بمیرم ، فریدا در لحظه ی مرگ ، تنهایم بگذار ! به من دست نزن ، دستانت را از من دور نگه دار و نگذار هیچ کس دیگر به من نزدیک شود.... به طرز وحشتناکی فکر می کنم که وقت مرگ ، زنان محاصره ام خواهند کرد و در لحظه ای که قدرتم را برای دور کردن آن ها از دست می دهم ، از در و پنجره سرازی خواهند شد. زاری خواهند کرد و مثل یک فاخته ، در اطراف ققنوسی که میان شعله هاست ، پر و بال خواهند زد و صورتم را با بوسه های مصنوعی و نم اشکی می پوشانند. آلمای هوسران و برتای باکره ، تمام زنانی که در ناتوانی یا بی بند و باری جنسی هستند و من پیدای شان کرده ام. همان ها که خیال می کنند من الهام گر هوس های ناپاک شان هستم... همه با صمیمیت خاموش شان برخواهند گشت. این را من نمی خواهم. » لارنس در جایی دیگر بی باکانه ، با جسارت و صراحت همیشگی اش می گوید : « همه زن ها از ریش مردها متنفرند. آن ها نمی توانند هیچ چیزی که وجه تمایز مردها از زن ها باشد ، را تحمل کنند.... زن ها تنها به بدن یک مرد توجه دارند اما فقط برای این که در دل امیدوارند که با این مسئله ، دیگر مرد هرگز قادر نخواهد بود عقب نشینی کند و کاملا تسخیر خواهد شد. » آن هنگام که فریدا می گوید برتا به نظر او « خیلی خوش شانس است که مجبور نبوده روزی صد بار بشنود که مرد یک موجود زنده است اما زن فقط یک لخته ی بی تحرک پروتوپلاسم » ، فقط می افزاید : « هرگز نگفته ام " بی تحرک " . همیشه گفته ام " خطرناک " . » لارنس در نقاشی هایش ، چنان چهره ای از مرد و زن نشان داده بوده که عده ای از اعضای باشگاه بانوان سعی کردند نقاشی آدم و حوا را پاره کنند. شگفت نیست که شنیدن این خبر موجب شور و شعف و شادمانی لارنس می شود تا آن جا که با وجود احتمال فراوان خطر خونریزی داخلی و مرگ ، او از قهقهه تکان بخورد. لارنس حتا غروب و برآمدن خورشید را این گونه بیان می کند : « آفتاب ضعیف تر شده و هرزه ی تاریکی ها دارد خداوند جوان بور را اغوا می کند... حالا او را اسیر کرده است. آن ها به یکدیگر درآمیختند. خورشید از پا درآمد. آن هرزه ، قدرتش را گرفت و حالا شروع به نابود کردنش خواهد کرد. او را خواهد بلعید. ... اوه ، اما او آن جا نمی ماند. برخواهد گشت. از شکم تاریکی خارج خواهد شد و صعود خواهد کرد و به همه جا نور خواهد افکند.... و من پیام آورش هستم. » این گونه است که لارنس خود را خورشید و زن را نه پیام آور تاریکی مرگ ، که آغوش آن برمی شمارد.

خودشیفته ها راضی به ازدواج با هر کسی نمی شوند؛ اینان با سود جستن از راهبرد سازگاری « تقویت و نیرومندسازی خویشتن » می کوشند هم زمان با دستیابی به جایگاه حرفه ای ، اجتماعی و فرهنگی ویژه و یگانه ، ازدواجی ویژه و شکوه مند انجام دهند تا مورد رشک و حسرت و یا ستایش دیگران باشند.

خودشیفته ها از لحاظ عاطفی – آمیزشی برای آدمیان دارای ویژگی ها و اختلالات شخصیت کلاستر B  و C ( وابسته و نیز مردم گریز – پرهیز مدار ) ، چه دگر جنس خواه ، و چه هم جنس خواه ، گیرایی و کشش فراوان دارند. به ویژه آن گاه که جنس رابطه از گونه ی استاد - شاگردی و مراد – مریدی بوده باشد. در چنین ایستار ( موقعیت ) هایی ست که عشقی شیدا گونه به سوی این خداوندگاران افسانه ای آشکار و نمایان می شود تا دانایی و بزرگواری بی همتا در دامان معشوقه ی شورمند کاشته شود و به بار نشیند ! حتا آن هنگام که عقیده ی « جنگجوی پیر » درباره ی همبستری فقط برای بقیه ی مردم باشد و سستی ، سرخوردگی ، ناکامی ( Frustration ) رو به خشم و پرخاش ( Aggression ) گذارد ، و سیلی زدن جانشین همبستری شود تا زن بفهمد هنوز این مرد است که ارباب است و نیرنگ های زن ره به جایی نمی برد. فریدا از ژرفای دل ، لارنس را می ستاید : « تو هر کاری را که بخواهی انجام خواهی داد ، لارنس. هرگز ، هیچ سدی در برابرت قرار نگرفته که نتوانسته باشی از رویش بپری یا از زیرش بخزی یا از میانش بگذری. » عبارت ستایش آمیزی که می تواند فراز خرسندی را در آدمی خودشیفته همچون لارنس – به ویژه در بحران سالمندی و هنگامه ی مرگ – برانگیزد. پیردختر کوچک اندام بی جان در یک ژاکت آبی ، یکی از خوانندگان فدایی لارنس ، هم او را به گونه ای ویژه و یگانه می ستاید ، زیرا « می داند که تنها یک موجود الهی می تواند تا این حد ، زندگی را بشناسد »؛ در حالی که لارنس آتئیستیک ( بی خدا ) بودن خویش را پنهان نداشته است : « در یافتن خدای خودم بسیار ناموفق بوده ام. »

انگیزش همیشگی آدمیان خودشیفته ، پاسداشت خویشتن از مرگ و فناست. گریزی که همواره ناکام و بی فرجام مانده و خواهد ماند؛ ولو به نگاشتن هزاران کتاب و مقاله و صدها بزرگداشت و ستایش بینجامد. آن چنان که لارنس می گوید : « فکر می کنی که آیا هرگز دوباره روی یک اسب سفید قوی خواهم نشست و مثل باد در تلالو صحرا محو خواهم شد ؟ من یک ادیب نیستم. از کتاب خسته شده ام. هیچ کس نمی داند چه شوخی زشتی است که یک زندگی ، مثل زندگی من ، فقط در کتاب ها جمع شده باشد. » و سپس در پاسخ به پرسش فریدا که می پرسد : « در چه چیز دیگری باید جمع شده باشد ؟ » می افزاید : « در یک نوع فعالیت شدید. اما تنها کاری که انجام داده ام ، رفتن به دور دنیا با زنان و نوشته ها و بداخلاقی هاست. وانمود کرده ام که با اصول اخلاقی طیقه ی متوسط جامعه مبارزه می کنم ، با کوته فکری ، با روشنفکری ، با هر نوع قدرت خارجی که در حقیقت اصلا خارجی نبودند. چیزی که با آن مبارزه می کردم ، در واقع یک پیردختر کوچک در وجود خودم بود. یک پیردختر کوچک اندام بی جان که با سرعت به پایین تپه می دود قبل از این که خدا بتواند جواب زنگ در را بدهد. حالا آرزو دارم به صحرا برگردم و تمام تلاشم را بکنم تا دوباره وحشی شوم. دلم می خواهد برفراز لوبوس بایستم و خروش طوفان را تماشا کنم... این کاری است که خواهم کرد ، لعنتی. »

خودشیفته ها نه تنها این رباعی واقع نگرانه و اندیشمندانه ی خیام بزرگ را باور ندارند ، که از شنیدن آن نیز دچار هراس و اندوه می شوند:

« ای بس که نباشیم و جهان خواهد بود

نه نام ز ما و نه نشان خواهد بود

زین  پیش نبودیم و همان بود که بود

زان پس چو نباشیم ، همان خواهد بود »

 

   

معيارهاي تشخيصي DSM-IV-TR  برای اختلال شخصیت خودشیفته :

 خود بزرگ بینی ( در گمان یا کردار ) ، نیاز به پذیرفته شدن ، و نداشتن حس همدلی به صورت الگویی فراگیر و گسترده که از اوایل بزرگسالی آغاز شده باشد و در زمینه های گوناگون به چشم آید که نشانه اش وجود دست کم پنج تا از موارد زیر است :

۱) احساس خودبزرگ بینانه ای به صورت مهم پنداشتن خود ( SELF IMPORTENCE ) داشته باشد ( برای نمونه در کامیابی ها و پیروز ها و توانایی های خود گزافه پردازی نماید یا بدون آن که به موفقیت شایسته ای دست یافته باشد ، انتظار داشته باشد که او را آدم بزرگ و مهمی بدانند. )

۲) مشغولیت ذهنی اش خیالاتی هم چون موفقیت ، قدرت ، استادی ، ذکاوت ، زیبایی و یا محبوب و دوست داشتنی بودن در اندازه ای بی کران ( نامحدود ) باشد.

۳) باور داشته باشد که « استثنایی » است و تنها دیگر افراد یا موسسات استثنایی یا رده بالا می توانند او را درک کنند یا با او رابطه داشته باشند.

۴) نیاز داشته باشد که به شکلی افراطی و بیش از اندازه مورد ستایش و تحسین قرار گیرد.

۵) احساس بر حق بودن ( ENTITLEMENT ) داشته باشد ؛ یعنی به شکل نامعقولی انتظار داشته باشد که برخوردی خوشایند و ویژه و منحصر به فرد با او صورت گیرد و یا این که دیگران خود به خود تسلیم خواسته هاش شوند.

۶) در روابط بین فردی استثمارگر باشد ، یعنی از امتیازات دیگران برای رسیدن به اهداف و خواست های خود سود جوید.

۷) حس همدلی ( EMPATHY ) نداشته باشد ، یعنی دلبستگی ای به درک یا شناخت احساسات و نیازهای دیگران نداشته باشد.

۸) اغلب به دیگران حسودی کند یا بر این باور باشد که دیگران به او حسودی می کنند.

۹) رفتارها و نگرش هایش پر افاده ( ARROGANT ) و تکبرآمیز باشد.

با وجود از دست رفتن برخی از این ویژگی ها در گذر زمان ، پیر شدن و گام به واقعیت گذاشتن لارنس ، هنوز بیشتر ویژگی های شخصیت خودشیفته ( نارسی سیستیک ) در او هویداست. « باید خشمش را کنترل کند ....ببر درونش به دام افتاده اما هنوز نمرده است.

 

 

این نوشته ادامه دارد ...........